تبليغاتX
دل نوشتهای مهیار
رودها آوازشان را از دست می دهند اگر سنگها را از سر راهشان برداریم

 وبلاگ جدید اینجانب تحت عنوان دانستن حق مردم است به آدرس http://mohyadin.blogfa.com/ فقط مربوط به مسائل حقوقی است را تشکیل داده ام امیدوارم بتوانم در خدمت حقوق گامی هرچند کوچک بردارم حقوق الفبای زندگی است هر روحی که دمیده می شود حقوقی دارد حق حضانت . ارث و... وهر چه تکامل یابد در چهارچوب ساختار اجتماعی و فرایند بزرگتر در این کره خاکی حقوقی را دارد اینجانب با کمک کتابهای حقوقی و قوانین مدون در حد دانش حقوقی خویش جوابگو سوالات می باشم امیدوارم  از وب لاگ جدیدم  بازدید  کنید و از راهنمایهایتان در پر بار بودن آن مرا یاری نمایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:55  توسط مخی الدین نجفی | 

آنروز را در زیر چینش باورهای فرار از مدرسه را بیاد میارم که  تمام ذهنیاتمان از شکنجه های معلم خلاصه می شد آنروز نمی دانستم جاده های سنگلاخی دیارم را معلم به عشق یاد دادن به ماها زیر گامهای استوارش می گذراند تا کنار تخته سیاه شکسته کلاس اول ابتدایی با هزار ان آرزو آنچه را سالیان یاد گرفته برای من برگفتمان زیبایش جاری شود تراوش ذهنیاتم که مددی برای دکمه زدن بر کیبورد رایانه است همه اش را از گفتار معلم بود اگر معلم نبود بینشی که از زندگی داشتم چطور بود می ترسیدم که روزی زیر چوب دستی معلم جایم شکسته شود همه اش به فکر فرار از مدرسه بودم اما روزی که تو آمدی گفتی سلام من زیر زمزمه های ناگفته خود از ترسی می گفتم که تو در دلم خلق کرده بودی آنجا بود که به سرزمین رویاها رفتم وقتی انشاء می دادند و از ارزوها می نویشتم هر کسی رویای داشت یکی دوست داشت مهندس بشه یکی دوست داشت دکتر بشه اره معلم تو بودی رویاهای بزرگ در نفس انسانها خلق کردی منم آن عاجز از اراده گم شده بر باورهای بکر خویش تغییراتی دادم تا همسو باتو بیاموزم وهنوز تشنه آموزشم اگر روزی تریبون صداها را روبرروی خود ببینم یک به یک حرفهایم با تدبیر تو به ندا تبدیل می شود نداهای خفته ای که تو سوق دادی که چگونه روان شود از نفس فردی همچو من با ترکیب حروف الفبای از تو آموختم خاطره انگیزترین رفتار وکردار وگفتار را بیادگار درالبوم زندگی خود ثبت می  نمایم از علم تو بود یافتم که  خداوند اولین آموزگار بشر برای سرورکائنات جمله زیبای اقرا بسم ربک الذی خلق را قرائت نمود منم ن واقلم ومایسطرون را شاهکار سوگندها می دانم ای معلم می دانی زیباترین جمله ای که هنوز به آن می اندیشم چیست (اگر تو نبودی دیباچه قاموس هستی که کتاب فهم ذات خالق بی همتاست من از تفسیر آن عاجز بودم ) اگر می شد تندیسی را ساخت که در آن نوع دوستی و مهر وعطوفت ویاری رسانی را نمایش بدهد به راستی آن تندیس شمایی وتندیسی نیبست که شایسته شما باشد و وجود شما معنی بخش تمام رازها وتندیسهاست واگر برای تو چیز بنویسم می نویسم ای معلم روزت مبارک وتو را از چینش الفبای که یاد گرفتم با ترکیب چند حرفش فقط می نگارم تو را ((سپاس))

تقدیم به تمام استادان عرصه علم وادب بخصوص استاد عزیزم فرزاد حیدری که واقعا با دل وجان وعشق برای یاد دادن به جوانان معلمی به تمام معناست

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:48  توسط مخی الدین نجفی | 

چطور بهت بگم ؟؟؟درخلوت آنقدر مرز تنهایم روبه گسترش است وسرزمین سبز مانند وجودم به کویر ماتم شده گرائیده پژمردگی بررخساره ساقه هایم اثر نهاده وحتی گفتمان قلبم را خودکار قادر به تراوش  پروراندن در دل ورق نیست.گرم با کبوتر غزل خوان همنشین شوم با بوی ترنم صبحگاهی گل یاس هم نفس شوم چه می شد که ریل آرزوهایم را گذری کوتاه درمیان چمنزار قلبت داشت تااز آلاهای عطرآگین آن سرمست شوم ومن غریبانه بر افق رویاها بوسه بزنم چقدر ازکنارت عبور نمودم گفتمان قلبم را حبس نموده بودم منتظر نامه آزادی بودند که در الفاظ همیشه پنهان تو نهفته بود واین است مجبور شدم برای خود روزی هزاران بار بگویم واحساسات وجودیم را به مددنوشتار به جملات حزن آلود مبدل سازم وبه تاریکخانه قلبم رجوع کنم وسرودهای نسروده ام را به آه وحسرت در دل خود بعنوان رازی نگه دارم ودر عالم اوهام اندیشه های یمُ تفکرات رنگینم را تهی جاوه دهندومانند کبوتر تشنه بدنبال چشمه ای به جامانده از دریای غم بگردم منتظر آمدن ابری بی هراس بر آسمان چشمانم باشم از غم تنها شدن فریادم کویر را به لرزه درآورد بر روی شاخه های درونم ویلای برایت ساخته آم هرچه می گذرد سیل افسوسهایم را درآن انبار می کنم ومی نویسم چه می شد روزی هزاران بارسرآغاز اولین نگاه دوست داشتنی را حس می نمودم گرچه قلبم را به تسخیر درآورده ای چطور نغمه های آن را گوش نمی دهی تاکی نمی خواهی فریاد دلم را در چشمانم بیابی هرروز درامتداد خواست قلبم باچشمانم بدرقه ات می کنم چرا ؟چطور به استقبال خش خش گامهایت بیایم با چشمانم دیدبان باشم یا با گوشه هایم موزئیک پاهایت بیدارم کند نه من نخوابیدم چون می ترسم بخوابم ویک بار ازکنارم مسافر شوی من ندانم وبر اساس همین جرم وبا تجویز ماده غفلت از مسئولیت دوست داشتنی محکوم شوم ودر برابر قلبم متهم گناه نابخشودنی باشم بدان به امید وصالت نشسته ام نگاهی کن در عالم تنهایی غرق شده برسجاده آرزوهانیایش آمدنت را با بدرقه سالن نمایش واتاق رویاها هزاران بار بردل می اورم وبا گل واژه کلمات نامت با نرمترین زیور آلات تزئین می کنم که شاید پاهایت بر راه سنگلاخی درونم بوسه بزند ونقشین ترین خیالاتش را به واقعیت تبدیل کنی منتظرم روزی ناگفته های درونم را با یک تبسم جواب بدهی وبگی که دوسم داری آره عزیز من دوستت دارم اگر گناهم نیز این باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 15:28  توسط مخی الدین نجفی | 
درکنج تنهایی اوهام رویاهایم بوسیله تفکرات مخوف اعماق خاطراتم را می آزارد هنوز از دریچه زیبایی قاموس عشق محبت را می نگرم قلبم امروز به سرزمین باروتها تبدیل شده روزی بدان فکر افتادم چطور می توانم آرزوهایم را جایگزین نماییم. مجبورم در  این هستی رویا هایم را درفراق آرزوهایم گم کنم ونیمه گمشده خویش را نتوان بیابم افسوس سرزمین آرزوهایم به سرزمین ای کاش ها مبدل شد .

وقتی قلم در دستانم استفراق می کند .وانگشتانم لرزش مخوف قلبم را حس می کند و چشمانم هستی را تارمی بیند دیگر کدامین کلمه را برای خلق جملات از تراوش ذهنیاتم فرا بخوانم .دیگر کدامین جمله مخلوق رویا های شیرین بنگارم. تا چشمان داغدارم چشمه ساران غم را به فراموشی بسپارد تا زمانی خیلی کم  از غرش باران اشک غافل شودنمی دانم در پشت این ثانیه های غمزده ام کدامین سیلاب اشک را مخفی نماییم .اره می نویسم از رویاهای اعدام شده ام از غرق شدن آرزوهایم در این دریا طوفان زده که از ساحل آن خبری نیست وقتی سکوت را برهر امری ترجیح دادم به تو نگریستم ای رویای گمشده ام روزی که بیایی آن روز خلوت تنهایم را باتو می شکنم واگر امروز درخیال با سکوت هزارن مرتبه به استقبالت  می آیم وهیولای تنهای منو از نگریستن به رویاهایم منع می کند وهی می گوید رویاهایت اعدام شده است اما با بدرقه عقربه ساعت می دانم روزی رویاهایم زنده می شود ومن را در آغوش می گیرد ودوباره منو به سرزمین دوست داشتنی رویاهایم فرا می خواند اره آن روز بر این باور می رسم اگر رویاها روزی هزار با اعدام شوند باز هم زنده می شوند من نیز مجبورم به همان امید زتده باشم که روزی عاشقانه ترین جملات را برای به رویا رسیدنم خلق کنم

پس در پس مانده سیلاب غم قلبم هنوز به آن روز امیدوارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 22:12  توسط مخی الدین نجفی | 
چند رتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netوز پیش بود که با وبلاگ این کارگردان سینما ویکی از موفق ترین سازندگان فیلم کوتاه آشنا شدم موفقیتهای این دوست قدیمی موجبات خرسندی اینجانب را دوچندان نمود این فیلمساز جوان ودوست داشتنی همان کسی بودکه وقتی روی یک نیمکت می نشتیم همواره رویاهایش از فیلم وسینما خلاصه می شود فیلمسازی که درجاده های سنگلاخی روستای ونینه علیامنطقه کوماسی  شهرستان مریوان به جاده های رسید که پایان ندارد، اره رفیق این جاده ها پایان ندارد تو دنیا کودکی همان روزی که تو کوچه های خاکی وزیر خانه های کاهگلی بازی می کردیم ویا در زیر سوسوی چراغ فانوس شکسته که نورش یک متر بیشتر راه را روشن نمی کرد رویا های گمشده ای داشتیم شما دنبال چه آرزوهای بودی چه رویاهای هرشب با لا لای مادر مرور می کردی چقدر بر سجاده مخلین آرزوهایت نقاشی زیبای رسم می نمودی نقاشی آن هواپیمای خیالی کلاس چهارم ابتدایی چقدر دوست داشتی بود که در اسمان آبی صفحه کاغذی نوای بر اسمان رویاهایت خلق می کردوچقدر بر این جمله خودت تاثیر داشت
سینما همان بلندگوی خیالی دوران کودکی من است که نوای آن، آسمان آبی و گاه ابری روح بشر را فرا می گیرد...

ان بلندگوی خیالی بوسیله کدامین موزیک شما را به بسوی آرزوهایت سوق می دادهمان روز که با یک چوب دستی باماشینهای خیالی از فرداهای شیرین می گفتی نمی دانم آن روزها به دیباچه خاطراتت پیوند خورده است یا تجربه ای برای فرداهایت است بهتر است بذار به مانند آن روزها که باهم بودیم از مدرسه فرار می کردیم راستی کی می خوای فیلم فرار از مدرسه را بسازی فیلمی که تداعی کننده زندگی جوانانی که در انتخاب آرزوهایش  هم اراده نداشت چقدر ارزوها که می تونستند ترقی کنند اما به خاطر فقر وجبر انتخاب شغلی دیکر در همان اوان کودکی آرزوهایشان به چوب اعدام نامری آویخته شدندرفیق نگریستن زیبا ئیها دیباچه قاموس آرزوهایشان را چنان رسم کن که گویی خودت با آن ارزویت زیستن به سر می بردی می دانم روزی  نامت را درکنار برترین فیلمسازان دنیا معرف هنر سینما می شود آیا آن روز نمی خوای فیلمی بسازی که اسمش را بگذاری رویا ها هرگز نمی میرند به راستی رویا را به درستی معنی نمودی امیدوارم موفقیتهایت جهانی وشادی آفرین باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:48  توسط مخی الدین نجفی | 

خداوند را شاکرم که این فرصت را به ماارزانی بخشید تا دگربار قلم بزنم و همراه شمابوی عطر آگین بهارسبزپوش را به مشام برسانیم ودیباچه مخملین سامان ودیارمان را به تماشا بنشینیم که فرصتی باشد که از هر چشم اندازی که می بینم به قدرت لایزالش بیشتر پی ببریم من نیز این تغییرات خدادای که نوروز باستانی را در تاریخ این دیار وسرزمین بوسیله شعله های آتش ثبت نمود وآن نیز امروز به عنوان شناسنامه این قوم کهن هنوز نام خود را در زبانه اتش فریاد می زند به تمام انسانهای که از این تاریخ کهن  سهمی دارند تبریک می گویم امید است نوروز نوید نوشدن دلها باشد که در ان یاس وغمهایمان را به اعماق دره نابودی پرت نموده واز همان پرتگاه یاس به دنیای تبسم وشادیها لبخند بزنیم تا بوسه بر دیباچه رنگین بهاری درون خویش را رنگین ببینیم وجای برای سیاهی نذاریم وبرای رسیدن به امال انسانی از میان چمنزارهای زیبا گام بر داریم چون زیبا اندیشدن به ما کمک می نماید که زندگی را زیبا ببینیم چه خوب است که همه نیکو سرشتی را با هم فریاد بزنیم وبرای هم ودر سامان هم قدمهایمان برای هم باشد بیائیم از این هیولای ناامیدی وداع نموده وبا بوئیدن هوای بهاری ودیدن لباس سبز طبیعت دلهایمان را هم با رنگ طبیعت آمیزش نمایم وفقط به زیبا زیستن فکر کنیم بیایم که نه به سرما ولرزش زمستان عادت کنیم ونه به گرما وسوزش تابستان باطراوت باشیم وبهاری عید نوروز عید تاریخی را بر تمام شما عزیزان ودوستان از کانگاه درون تبریک می نمایم چه زیباست بهاری باشیم وبهاری فکر کنیم که بهار دلها ما را به سوی شادیها رهنمون می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 16:54  توسط مخی الدین نجفی | 
سلامی بهاری بر تمام دوستان وبازدید کنندگان وب لاگ اینجانب .از اینکه در این مدت به خاطر مسائل شخصی نتونستم وبلاگم به روز نمایم ازهمگان پوزش می طلبم امید است دگر بار بتوانم با کمک گرفتن از نظرات عزیزان بازدید کننده وب لاگ پرباری ومفید داشته باشم به امید روزی که دنیای آزاد وبدون سانسور جهان را به مانند دهکده مهربانیها نظاره گر باشیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 16:28  توسط مخی الدین نجفی | 
 

سالها می نوشتم به آن می بالیدم چه شبهای  قلم در دست خوابیدم وتمام فریادهایم را بوسیله تراوش خودکار به  دل ورق  می پروراندم درپشت پرده سینما چشمهایم دردهای را حس می کردم وآن را به مدد قلم به فریادهای نوشته شده مبدل می ساختم دیباچه نوشتهایم از محبت مهر دوستی نگارش می کرد واز گذر زمان بر سوسو چراغ فانوس ُگذشته غبطه می خورد من نیزدرپس خاطرات شاعرانه ام دزدکی می نوشتم تا کسی نداند من از چی می نویسم بر این باور بودم نوشتهایم متعلق به امروز نیست شاید مال فرداهای باشدکه در آن نوع دوستی وکرامت انسانی را نتوان بر آن خدشه واردنمود آرزوهای اعدام شده ام را می نوشتم وبا تراوش اشک چشمانم همگام با ثانیه های ساعت آنها را بدرقه می نمودم چه عاشقانه برای سرزمینم سینما رویاهای ویران شده می نوشتم ازعمق وجودم به فکر آیه فتبارک الله احسن الخالقین می افتادم که خداوند ذات مقدس خویش را به خاطر آن ستود از غرش ابرهای نابهنگام بر اسمان صاف سرزمینم می نوشتم ازدیباچه مخملین برای دلهای سبز می نوشتم همه اش عشق ومحبت درآن بود اما ترسیدم که نباید نوشته هایم کسی بخواند که شاید در جامعه امروزی محبت گمشده ای باشد که دستهای دوست دارند آن را نابود کنند می ترسیدم چون فریادهایم در دفتر نوشتهایم جمع شده بود آن را پاره نمودم شاید بتوانم بدون آن زیستن را شاداب ادامه دهم ندونستم این فریادها از قلبم است وچه انسانهای به خاطر آن مجبور بودند برای همیشه چشمهایشان را ببندند پس من دوست ندارم بمیرم دوست دارم زنده بمانم مگر می شود بدون فریادهایم زنده ماند تا آن روزی که زنده ام فریاد می زنم من هم دوست دارم با فریادهایم بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:22  توسط مخی الدین نجفی | 
نمی دانم با قلم زدن چطور کلمات را به سجده نیک رفتاری شما فرا بخوانم وقتی کسانی در تفکرات زشتشان می خواهند این سبزی سرزمین سبزمان را به زردی تبدیل کنند اما همت بلند شما آن فرشتگان سرزمین سبز م که جان خودشان را هزینه سرسبز بودن دیار سبزم می نماید امروز خواستم بگویم ما شاید نتوانیم به مانند شما نگهبان ساقه های سبز دیارمان باشیم اما خرسندیم از آن که شما ها این مسئولیت خطیر وبزرگ بر دوش می کشید واین امانت آیندگان را  پاس میدارید وقتی تراوش قلم را به مهمانی ورق فرا می خوانم نای جاری شدن ندارد واز این آتش زدنها می نالد ای سنگربانهای طبیعت دیارم اگر شما آن سنگلاخها آن سختیها را برای مهار آتش  تحمل می نماید از مرگ  سبز بودن سرزمینم چلوگیری می نماید باید بالاترین درجه ایثار را برای شما حک نمود ای پزشکان طبیعت همت شماست که مرگ سبز سرزمین را با دستان سبزتان مانع می شود تاریخ بلند شهرمان گواه ُکه همواره آن را به بهشت گمشده تعبیر نمودند مطمئن باش همت شما سدی است که تمام ترفندهای آدمهای کوردل را خنثی می نماید برای همیشه  با آتش های خودشان در تبدیل دیار سبزم به جهنم عاجز می مانند چون تا سبز دلانی چون شما باشید سرزمینم همیشه سبز است زخمی شدن  «عەلی پەرویزی» زخمی بردل آنهایست که بر چشم انداز سبز سامان مریوان آتش می زنند وآن کور دلان بدانند انسانهای هستند که دوست دارند خود در اتش بسوزندتایک درخت بلوط سبز بماند به راستی قلم از نگارش همت بلندتان قاصر است پس فقط این جمله را بر دل ورق می پرورانم ((که ای سبز ذلان چیا ی سبز همیشه سبز بمانید ))

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:7  توسط مخی الدین نجفی | 
به نام آنکه دیباچه قاموس هستی را با رنگ سبز جلوه داد،نگاههارا به نظاره دعوت کرد

 مریوان سامان سبز وزیبائیها

باسلام
زمانیکه می خواستم نوشتهای خود را بنویسم متاسفانه هیچ وقت مجال نمایش آنها را نیافتم وقتی دیباچه زیبا ذهنی آدم انسان را مجبور به تراوش احساسات وجودی می نماید مجبور است با دیگران تعامل فکری داشته باشد وهمواره هیولای تنهایی این دیباچه زیبا را برروی دیدگانم بسته است امروز در قدم نخست به تمام بازدید کنندکان این وبلاگ این نویدمی دهم تازهای از دنیا برایتان به روی صفحه کلید انگشت خواهم زد وامید است نگارشهای اینجانب از نظر ادبی وتحلیهای نظری خویش را طوری بنگارم که همواره در ان انصاف وبدور از هرگونه احساس باشد وآمید است با کمک هم بتوانیم از زرد شدن دیباجه زیبا سامان عزیزمان مریوان  جلوگیری کنیم نوشتهای زیادی دارم که در آینده آن را برایتان نمایش میدهم 

غلام همت آن که زیر چرخ کبود        زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:54  توسط مخی الدین نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من محی الدین نجفی هستم روستازاده کردستانی در سرزمین مخملین زریبار سامان شاعران مریوان زندگی می کنم ودر زندگی عاشق نگارش هستم وهیچ وقت نتونستم نوشتهایم را چاپ کنم شاید از طریق این وب لاگ بتوانم وسوسه های غلیظی که بر دلم اثر انداخته واوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم برنخاسته و کلماتی که هنوز نامه نشده وسحر جادوی دراقیانوس فرسوده بوده به روزهای اینده تقدیم نمایم امید است با هم برای سبزی سرزمینمان تلاش نمایم

نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته اوّل فروردین 1389
هفته چهارم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
تیر 1390
اردیبهشت 1390
پیوندها
دلیر مردوخی
زریبار
موسی مرادی
سیستم گلستان پیام نور
انجمن حقوق مریوان
روزنامه رسمی
مهندس اقبال مخمدی
توفیق امانی فیلم ساز مریوانی
فرزادفتحی
ناجی مریوانی
سخن عشق
فروشگاه آنلاین کارت شارژ
دکتر مختار رشیدی
استاد فرزاد حیدری
دانستن حق مردم است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

.